تبليغاتX
تسنیم
نوشته شده در تاريخ 90/10/22 توسط سایه در شب |

زخمی بر پهلویم است روزگار نمک می پاشد


ومن پیچ و تاب می خورم و همه گمان می کنند که می رقصم.(دکتر شریعتی)

نوشته شده در تاريخ 91/02/29 توسط سایه در شب |

چی شد جونم که اینجوری سکوتم رو تو لرزوندی

زدی بغضم رو له کردی و لبخندامو گریوندی

همیشه دست سرد من تو دستای تو جا میشد

همیشه این من_ تنها با لبخند تو ما میشد

قرار شد همدمم باشی توی این عصر یخبندون

چرا پس بی کس و تنها شدم من توی این زندون

نمیدونم کجای راهو من بیراهه پیچیدم

تو رفتی و مه شد، من دیگه جایی نمیدیدم

تو دستامو رها کردی میون موج بی تابی

حالا نه سایه ای مونده نه آفتاب و نه مهتابی

تموم لحظه هام بی تو شده یک "های" واروونه

ففط افسوس مونده رو در و دیوار این خونه

چه آسون و بدون ترس توی قلبم نشستی تو

ولی احساسمو کشتی و قلبم رو شکستی تو

بدون که آخر قصه یه عاشق نه یه دیوونه

نشسته تو دل غربت تا برگردی به این خونه

نوشته شده در تاريخ 91/02/24 توسط سایه در شب |

بانوی زخم خورده و سیلی چشیده ام

بین زنان اسوه تویی برگزیده ام

ای مادر تمام شهیدان بی کفن

دریاب حال زار مرا زخم دیده ام

بانو قسم به وسعت نامت که فاطمه ست

عمریست از زمانه ستم ها کشیده ام

بانو تویی که اسوه ی صبری مقاومی

بنگر مرا ببین که به قامت خمیده ام

شرمنده ام زروی تو بانو حلال کن

توصیف جود و مهر شما را شنیده ام

دنیا فدای گوشه ی چشمی کرامتت

آخر کجاست یوسف تو نور دیده ام؟

دنیا برای من قفسی تنگ و کوچک است

بگشا در_ قفس که دگر دل بریده ام.

نوشته شده در تاريخ 91/01/21 توسط سایه در شب |

سلام دوستان خوبم آخرین دلنوشته م رو تقدیمتون می کنم و دفترم رو برای مدتی می بندم بهتون سر میزنم و همیشه به یادتون خواهم بود.


بیزارم از تمام رنگین کمان هایی

که رنگ رنگشان را

پشت_ نقاب_ نجابت پنهان می کنند

مریمکانی

که قدیسه وار

معصومیت را به نیشخند گرفته اند

بیزارم از تمام کسانی

که اسطوره ی عشقند و

استاد_ دل شکستن

بیزارم از خودم از تمام کسانی که

به خاطر _سادگی شان

چوب_ هرزگی به حراج_نجابتشان زدند

...

خداحافظ برای همیشه.

نوشته شده در تاريخ 90/12/19 توسط سایه در شب |

احساسم اشک شوق می ریزد

برای مرگ عشقی که

سال هاست به دارش زده ام

و امشب جشن زیبایی ست

برای عشق بازی های دو نفره

من و جام شرابم

چه تانگوی بی نظیری

دستم بر کمر جام و لبم بر لبش

بوسه بازی های تیغ با رگ هایم

در آغوش کشیدن انگشت ماشه را

و لبخند ساعت به انتظارم

شمع ها بسترم را به خواب می طلبند

تا پروانه وار مجنون شوم

شاید " ققنوس " این شعله ها

تو باشی.

نوشته شده در تاريخ 90/12/09 توسط سایه در شب |
نوشته شده در تاريخ 90/12/03 توسط سایه در شب |

تنهایی اش را بغل کرده

بوی نبودنت آزارش می دهد

تو را طلب می کند

آغوش خالی اش

تنها زل زدن به شعله آتش

صفایی ندارد

روی پاهایش می نشستی

ساز دلت را کوک می کردی

ترانه سر می دادی

دستانش را می فشری و

آرام ... آرام

مست حرکتش می شدی

اما سالهاست که رفته ای

و تنها به آتش زل زده

صندلی_راحتی_کنار شومینه.

نوشته شده در تاريخ 90/11/20 توسط سایه در شب |
نوشته شده در تاريخ 90/11/17 توسط سایه در شب |

میخواهم از میان نگاهت گذر کنم

در واپسین دقایق رفتن سفر کنم

میخواهم این دو سه تا حرف کهنه را

چون خستگی زقامت ذهنم به در کنم

من تشنه ام برای پریدن نفس نزن

میخواهم ابرهای دلم بارور کنم

دلتنگ بغض خاطره های شکسته ام

دیگر چرا به عمق گذشته نظر کنم

در سوگ داغ ثانیه های نمانده ام

انصاف نیست فاصله را دورتر کنم

بیزارم از تمام قسم های بی عمل

باید به روی یک دل سنگی اثر کنم

دیشب میان بستر من اشک بود و آه

حقم نبود چشم و دلی در به در کنم

رسمش نبود عزیز کمی ظالمانه بود

تا صبح داغ تو با اشک تر کنم

بی عشق تو تمام وجودم شکستنی ست

سخت است بی نفسم عمر سر کنم

با اینکه تو نگفتی و رفتی ولی بدان

میخواهم از میان نگاهت گذر کنم


نوشته شده در تاريخ 90/10/26 توسط سایه در شب |
 تقدیم به سانی عزیزم

ادامه مطلب...
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

عکس